شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي
ديدي اي دل غم ِ عشـق دگر بار چه کرد
چون بشد دلبـر و با يار ِ وفادار چه کرد؟
آه از آن نرگس ِ جادو که چه بازي انگيخت
آه از آن مست که با مردم ِهشيار چه کرد؟
اشک ِ من رنگ ِ شفق يافت ز بي مهري يار
طالع ِ بي شفقت بين که درين کار چه کرد؟
برقي از منـزل ِ ليلـي بدرخشيـد سحر
وه که با خرمن ِمجنـون ِ دل افگارچه کرد؟
ساقيـا جام ِ مِيَـم ده که نگارنده ي غيب
نيست معلوم که درپرده ي اسرارچه کرد؟
آن که پُـر نقش زد اين دايره ي مينـائي
کس ندانست که درگردش پرگارچه کرد؟
فکر ِعشق،آتش ِ غم،در دل ِحافظ زد و سوخت
يـار ِديرينـه ببينيد که با يار چـه کرد؟
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:19 توسط : (¯`v´¯) صابر صبوحی (¯`v´¯)


