یکشنبه 12 شهریور1385
خوشبخت ترین کیست ؟
سكوتم را به باران هديه كردم/ تمام زندگي را گريه كردم/ نبودي در فراق شانههايت / به هر خاكي رسيدم تكيه كردم
خوشبخت ترين پسر كسيست كه اولين عشق يه دختر باشد و خوش بخت ترين دختر كسيست كه آخرين عشق يك پسر باشد


saber_love_682000@yahoo.com
I LOVE YOU 
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:36 توسط : (¯`v´¯) صابر صبوحی (¯`v´¯)
یکشنبه 12 شهریور1385
خواب چشمام ...
دیگه دوستم نداری ؟
حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري
رفتي بي وفا و گفتي كه منو دوسم نداري
حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن شيشه
اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه
عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي
ياد تو مي افتم هر وقت
هي مي گم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
تو شباي پر ستاره
دل من هواتو داره
ياد من مي مونه نيستي
بودنت خواب و خياله
روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما
با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا
حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم
هي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستم
ديگه خسته ام از اين عشق خيالي
هي ميگم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
saber_love_682000@yahoo.com

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است
كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه ي كاشها بر دفتر دلها نوشت
saber_love_682000@yahoo.com
نمينويسم، چون ميدانم هيچ گاه نوشتههايم را نميخواني، حرف نميزنم، چون ميدانم هيچ گاه حرفهايم را نميفهمي، نگاهت نميكنم، چون تو اصلا نگاهم را نميبيني، صدايت نميزنم، زيرا اشكهاي من براي تو بيفايده است، فقط ميخندم، چون تو در هر صورت ميگويي من ديوانهام
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:20 توسط : (¯`v´¯) صابر صبوحی (¯`v´¯)
یکشنبه 12 شهریور1385
جات خیلی خالیه ....
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي

ديدي اي دل غم ِ عشـق دگر بار چه کرد
چون بشد دلبـر و با يار ِ وفادار چه کرد؟
آه از آن نرگس ِ جادو که چه بازي انگيخت
آه از آن مست که با مردم ِهشيار چه کرد؟
اشک ِ من رنگ ِ شفق يافت ز بي مهري يار
طالع ِ بي شفقت بين که درين کار چه کرد؟
برقي از منـزل ِ ليلـي بدرخشيـد سحر
وه که با خرمن ِمجنـون ِ دل افگارچه کرد؟
ساقيـا جام ِ مِيَـم ده که نگارنده ي غيب
نيست معلوم که درپرده ي اسرارچه کرد؟
آن که پُـر نقش زد اين دايره ي مينـائي
کس ندانست که درگردش پرگارچه کرد؟
فکر ِعشق،آتش ِ غم،در دل ِحافظ زد و سوخت
يـار ِديرينـه ببينيد که با يار چـه کرد؟
saber_love_682000@yahoo.com
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:19 توسط : (¯`v´¯) صابر صبوحی (¯`v´¯)